تبليغاتX
یاد لاله ها
یاد لاله ها
تقدیم به همه آنهایی که ایستاده سر به خاک نهادند
باز هم یک نفر تبسم کرد
با لب ابرها تکلم کرد
یک نفر مثل نور آمد و رفت
مثل عطر حضور آمد و رفت
آسمان خوش نشین چشمش بود
و شهادت نگین چشمش بود
عطر گلهای سیب را می داد
بوی «امن یجیب» را می داد
عصمت جبرییل را فهمید
مکر اصحاب فیل را فهمید
به کتاب خدا تفال زد
آیه «ما رمیت» را گل زد
قلب محروم را تسلی داد
روح اسلام را تجلی داد
خاک دزفول  پایگاهش بود
سادگی بهترین گواهش بود
او به قصد شکار برمی خاست
با دل بی قرار بر می خاست
وسعتش حد و مرز را نشناخت
و دلش ترس و لرز  را نشناخت
او گل چارم شکاری  بود
سمبل چارم شکاری بود
ابرها خانه زاد او هستند
تا همیشه به یاد  او هستند
در دل آسمان خدایی شد
تشنه لب بود و کربلایی شد
تا همیشه به یاد این تکریم
کرد رنگین کمان بر او تعظیم
عشق را در سکوت پیدا کرد
یار  را در قنوت پیدا کرد
مثل گل پاک و با نجابت بود
او که تندیس استقامت بود
آسمان شد منای او حتی
و زمین خونبهای او حتی
بر مزارش عقاب روییده است
پرسشی بی جواب روییده است

****

خلبان شهید، بابایی!
غرق خون، روسپید، بابایی!
رمز و راز تو را نفهمیدیم
و نماز تو را نفهمیدیم
خون تو خاک را طراوت داد
و به ما درس استقامت داد
می شود تا همیشه باقی بود
با لب تشنه نیز ساقی بود
بازعهد ازل شکوفا شد
زخم های غزل شکوفا شد
درحقیقت بهشت سهم شماست
بهترین سرنوشت سهم شماست
در شکوه شهادت و هجرت
آنچه قرآن نوشت سهم شماست …



نوشته شده توسط وحیده و ترانه در تاريخ جمعه بیست و ششم اسفند 1390 || برچسب ها: شعر جنگ

سید علیرضا یاسینی در سال 1348 وارد دانشکده خلبانی نیروی هوایی می شود و پس از گذراندان دوران مقدماتی پرواز در فرودگاه قلعه مرغی تهران ، به منظور گذراندن دوره تکمیلی خلبانی و پرواز با هواپیماهای پیشرفته شکاری، در تاریخ 21 آبان سال 1349 به آمریکا اعزام شد و در پایگاه لوریدو در ایالت تگزاس شروع به یادگیری فنون پیشرفته خلبانی نمود در مدت حضور در آمریکا دوره های آموزش پیشرفته خلبانی را ابتدا با پرواز با هواپیمای "تی37" و تی 38 را با موفقیت به پایان رسانید و با اخذ گواهی نامه خلبانی در اواخر سال 1350 به ایران بازگشت .

سرتیپ خلبان سید علیرضا یاسینی

پس از بازگشت به ایران، علیرضا با درجه ستواندومی برای پرواز برروی جنگنده اف 4 انتخاب شد علی رضا از اوایل سال 1351 دوره کابین عقب هواپیمای اف 4 را در پایگاه یکم شکاری آغاز نمود و پس از پایان دوره به همراه تعداد دیگری از خلبانان به پایگاه هوایی شیراز منتقل گردید و پروازهای خود را برروی جنگنده اف 4 آغاز نمود یکسال به همین شکل در شیراز سپری شد و در سال 1352 علی رضا ازدواج نمود.

جنگ شروع می شود و باسینی در طی یک سال ابتدای جنگ برای اکثر پروازهای برون مرزی داوطلب بود و ماموریت برون مرزی را با موفقیت به انجام رسانیده بود .

یاسینی پله های ترقی را یکی یکی طی می کند به شکلی که در تاریخ 27 مرداد سال 1360 یاسنی به درجه سرگردی مفختر می شود و یک ماه بعد طی حکمی به سمت فرمانده گردان 31 شکاری همدان منصوب و به پایگاه همدان منتقل می گردد و پروازهای جنگی را در این پایگاه از سر می گیرد تا اینکه در تیر ماه سال 1361 مجبور به خروج اضطراری از هواپیما می گردد .

در این زمان یاسینی در یک پروازی ماموریت می یابد در منطقه کردستان گشت هوایی و جلوگیری از نفوذ هواپیماهای دشمن را برعهده گیرد با توجه به اینکه علی رضا ترس فراوانی در دل صدامیان ایجاد کرده بود به محض ورود به منطقه صدامیان برای او دام پهن می کنند به این شکل که هواپیماهای خود را در ارتفاع بالا به سمت مرز روانه می کنند یاسینی بی خبر از نقشه عراقی ها بلافاصله به سمت هواپیماهای دشمن حمله می کند در این زمان دو فروند هواپیمای دشمن از ارتفاع پست با سرعت زیاد و به دور از دید رادار وارد خاک ایران می شوند و با دور زدن هواپیمای یاسینی او را محاصره می کنند نبردی نابرابر بین چهارفروند هواپیمای عراقی و یاسینی در می گیرد که در این نبرد هواپیمای یاسینی هدف قرار می گیرد و یاسینی در شرایطی نامتعادل اقدام به خروج اضطراری از هواپیما می کند که به دلیل خروج در شرایط غیر عادی از ناحیه دست چپ دچار شکستگی می شود هلی کوپتر امداد و نجات نیروی هوایی به منطقه اعزام می شود و درنهایت بعداز چند ساعت تلاش موفق می شود یاسینی را نجات بدهد ولی بزرگ مرد ایرانی دست بردار نبود بی درنگ با بهبودی پروازهای خود را از سر گرفت .

بر همین اساس یاسینی در مرداد 65 به چابهار منتقل می شود و طی حکمی یاسینی از مهر ماه سال 1365 به سمت فرماندهی پایگاه دهم شکاری چابهار منصوب می شود و منشا بسیاری کارهای خیر می شود یکسال بعد یاسینی با فرماندهی تیپ شکاری مهرآباد به تهران باز می گردد ولی این شروع خوب برای یاسینی بود چون از تاریخ پانزدهم دی ماه سال 1366 یاسینی بعد از شش سال جدایی از بوشهر به سمت فرمانده پایگاه هوایی بوشهر منصوب می شود اینار یاسینی بسیار فرصت داشت تا در پایگاه بوشهر خدمت کند و منشا خدمات بسیار در این پایگاه باشد یاسینی در بوشهر نیز پروازهای جنگی خود را ادامه می دهد .

جنگ، بیشتر از آن چیزی که پیش بینی می شد ادامه پیدا کرد و در طول این مدت شهید یاسینی حتی در موقعی که به سمت فرماندهی پایگاه هم منسوب شد، در انجام عملیات برون مرزی پیش قدم بود. در طول مدت دفاع مقدس، وی بیش از 90 پرواز عمقی به خاک عراق داشت که این تعداد عملیات برون مرزی او بود، و ماموریت های بسیاری در جبهه ها جنوب و بر روی نیروهای دشمن نیزانجام داد به طوری که بعد از تیمسار "محققی" با 2759 ساعت پرواز با هواپیمای فانتوم بیشترین پرواز را با این هواپیما داشت.


وی در سال 1369 به درجه سرتیپ دومی مفختر می شود و تا سال 1371 در بوشهر خدمت می نماید تا اینکه در اردیبهشت سال 1371 به سمت فرمانده پایگاه هوایی شیراز منصوب می گردد .
مدت فرماندهی یاسینی در شیراز کوتاه بود چون تیمسار شهید ستاری می خواست مردی توانمند را در کنار خود داشته باشد روی همین اساس در دهم اسفند سال 1371 یاسینی ضمن ارتقا به درجه سرتیپ تمامی به سمت رئیس ستاد و معاون هماهنگ کننده نیروی هوایی منصوب می شود نمی دانم چرا ولی یاسینی برای شهادت و رسیدن به دوستان خود بی تابی می کرد .

صبح روز پانزدهم دی ماه سال 1373 را نشان می داد که هواپیمای جت استار حامل فرماندهان ارشد نیروی هوایی، از تهران به سمت کیش پرواز کرد تا فرماندهان در جلسه شورای هماهنگی نیروی هوایی در کیش شرکت کنند . بعداز ظهر قرار می شود که هواپیما قبل از عظیمت به تهران، در پایگاه هوایی اصفهان توقفی کوتاه نماید. ساعت 30/8 شب است همه سوار می شوند و هواپیما آماده پرواز به سمت تهران می شود و پس از دقایقی هواپیما به پرواز درمی آید. ناگهان در ساعت 42/8 شب از سوی خلبان اعلام می شود که به علت بازشدن پنجره کابین خلبان، هواپیما مجبور به فرود اضطراری می باشد. لحظاتی بعد هواپیما در حال گردش برای نشستن بر روی باند در 64 کیلومتری جنوب پایگاه اصفهان، سقوط می کند و چراغ زندگی سید علیرضا یاسینی برای همیشه خاموش می شود و او به درجه رفیع شهادت نائل می آید. ازاوسه فرزند پسر و یک دختر به یادگار مانده ولی یاد و خاطره دلاوریها و رشادت هایش، هیچگاه از ذهن مردم ایران و به خصوص پرسنل نیروی هوایی ارتش، پاک نخواهد شد.

روحش شاد و یادش گرامی



نوشته شده توسط وحیده و ترانه در تاريخ سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 || برچسب ها: زندگینامه شهدا

آی قــصــــه قــصــــه قــصــــه نــــون و پنیـــــــر و پسـتـــــه                              
یــــک زن قـــد خـمـیــــــــــده روی زمیـــــــن نشـسـتــــــه
یــــک زن قـــد خــمیــــــــــده یـــــــــک زن دلشــکسـتـــــه
کـــه چــادرش خــاکیـــــــه روی زمیـــــــن نــشسـتـــــه
دست میذاره رو زانــــــــوش زانـــــوشــــو هی میمالــــه
تندتند میـگه یا علــــــــــــی درد میــــــکشـــــه مینالــــه
شـکسـتــــه و تـکیـــــــــــده صــــورت خیــس و گلفـــــام
دست میکشه روی قبــــــــر قبـــــــر شهیـــــــد گمنـــــام
آب میـــــریـــزه روی قبــــــــر با دستـــــــــای ضعیـفــــش
قبـرو مـیشــــــــوره و بـعــــد دست میکنه تـــو کیفـــــش
از تـــــو کـیفش یـه جـعبــــه خــــرما میـــــاره بیـــــــــرون
میـــــــذاره روی اون قبــــــــر بــهش میگه مادرجـــــــون
به قربـــون بـی کسیـــــــــت چـــــــــرا مــــــادر نـــــداری؟
پنج شنبـــــــه هـا بــــه روی پــای کــــی سر میــــذاری؟
بابات کجاســـت عزیــــــزم؟ بــــــــــــرادرت خـــــــواهرت؟
حــرفــــی بزن عــزیــــــــــزم منــــــم جـــــــای مـــــــادرت
نیـــگا نــکن کــــه پیـــــــــرم نیــــــگا نــــــکن مریضــــــــم
تو هم عین بچّــــه مــــــــی راست میگم عزیزم!
نیـــگا نــکن کــــه پیـــــــــرم نیــــــگا نــــــکن مریضــــــــم
تو هم عین بچّــــه مــــــــی بچـــــــــه بــــــی نشونــــــم
همون که رفت و با خـــــــود بــــــــرده گرمــــــی خونـــــم
میـــــــزنه زیــــــر گریـــــــــــه ســـــرش رو تکون میـــــــده
درمیـــــــاره یــه عکســــــی از کیفش نشــــــون میــــده
عکســـــو میبوسـه و بــــــعد میــــــــذاره روی ســـــرش
عکـــــــس بچـه خوبــــــــش عــــکس علــــــــــی اکبرش
تو هم عین بچّــــه مــــــــی بچـــــــــه بــــــی نشونــــــم
همون که رفت و با خـــــــود بــــــــرده گرمــــــی خونـــــم
همون که آخرین بــــــــــــــار وقتــــــی که ترکـــــم می کـرد                    
نذاشت بـــرم دنبالـــــــــــش گفت که مامان تــو برگـــــرد
بــــــــــرو کنــــــــــــــار بـابـا نمــــــی تونــــــه راه بیـــــاد
من خودم دارم میـــــــــــــرم اونــــــه که تو رو مـــی خواد
گریه ش یهــــو بند میــــــــاد فکـــــــر میکنــــه و با مکـــث
بغض میــــکنه دوبـــــــــــــاره خیـــره میشه به اون عکس
دلــم رضــــــا نمـــــــــــی داد ولـــــــــی بـــــه خـــاطـر اون
دیگه پی اش نـــــرفتــــــــــــم گفتـــــــم برو مــــــادرجــــون
صورت مـــــن رو بوســــــــــید بـــــرگشتـــــش و دویــــدش
لبخنـــد زدم زورکـــــــــــــــــی ســـــــر کــــــوچه رسیــدش
تحملـــــــم تـموم شــــــــــــــد بــــــه دنبالـــــــش دویــــــدم
ولـــــــــی دیــگه بچـــــــــــه مو ندیـــــــــــدم و ندیـــــــــــــدم
وقتــــــی رسیدم خونــــــــــــــه بــابــای پیــــــــــرمــــــــردش
یواشــی زیــــــــر پتــــــــــــــــــو داشتـــــش گریه میــکردش!
 چه شبــــــــــها که به یــــــادش با گریـــــــــه خوابم می بــرد
باباش چقــــــــدر زورکــــــــــــی بغضشــــو فرو مـــی خــورد
لـبخنـــــــــدهای زورکــــــــــــــی اون بغض هــــــای پیرمــــــرد
کارشـــــــو آخــرش کـــــــــــــــرد مــرد خونـــــم سکتـــه کــــرد
الهـــــــــــــی که بمیـــــــــــــــرم چشماش به در سفید شــد
آخر نفهمیـــــــــد علـــــــــــــــی اسیــــــــره یا شهیــــد شـــد
ســــــــــــــــرت رو درد آوردم؟ بگـــــــم بــــــازم یا بســـــــه؟
آخ الهـــــــــی بمیــــــــــــــــــرم سنگــــــت چـــــرا شکستـــه؟
عـــــــــیب نـــداره مــــــــــــادرم یه کمــی طاقــــــــت بیـــــــــار
یــه کار نـــــــــــــو دستمــــــــــه دنـــدون رو جیـــــــگر بــــــــذار
سرویســـــــه نــو عروســــــــــه دختـــــــــر عـــــــذرا پیــــــــــره
تمــــــــــوم بشه ، یه پولـــــــی دســــــت منــــــو میگیــــــــره
یـــــه سنگ قبر خوشـــــــــــگل خــــــــودم بـــرات میــــــــــارم
با فاطمـــــــــــه میــــامــــــــــــو رو قبـــــــــر تـــــــو میـــــــذارم
گفتم راستـــــــی فاطـــــــــــمه رفتـــــــــه به خونـــــه بخـــــت
خیلـــــــــی خونــدم توگوشش راضــی شدش خیلی سخت
اون نامـــــزدعلـــــــــــــ ی بــــود همیـــــــــن علــــــــی اکبــرم
عینهـــــــو دختـــــــــرم بــــــــود صـــــــدام میـکرد مـــــــــادرم
راستــــــــــــی تو زن گرفتـــــی؟ یا که هنـــــــــوز نامـــــــزدی؟                        
کاشکی مــــــادرت مـیگفـــــــت هیچ وقت بهش قـول نـــــدی
راستــــــــی یادم رفت بگـــــــم از دختــــــــــــرم بهــــــــــــاره
اونم شـــــوهر کرد و رفــــــــــت شوهرشـــــــو دوســــت داره
خواســـــــتگارکه زیاد داشـــــت ولـــــی جـــــواب نمــــی داد
میگفت عروســی باشــــــــــــه وقتــــــــی داداشــــــم بیــاد
بـــــــــــــرای ازدواجـــــــــــــــش داشتـــش خیلی دیر میشد
به پــــای باباش و مــــــــــــــــن اونــــــم داشت اسیر میشد
همسنگــــــــر علــــــــــی بـــود دامــــــــاد و میـــــــــگم ننــه
بــــرای مــــــن از علــــــــــــــی یــــــــه حرفهایـــــــی میزنـه
میــــــــــگه شــــب حـمله بــود تــــــــو خیبــــر و تو مجنــون
میــــــــــون تیـــــر و تـــرکــــــش تــــــــو اون گلولــــــــه بارون
یــــــــه ترکــــــــــش خمپـــــــاره خــورده تـــــــوی گردنــــــش
دیگه تــــــــــو اون شلوغـــــــــی بچـــــــــــه ها ندیدنـــــــــش
همه اش چــــرا تو حرفـــــــــــام یاد علــــــــی می افتــــــــم
کجا بودیــــــــــــم عزیــــــــــــــزم دختـــــرمــــــــو می گفتـــــــم
کنــــــــار ســـــــــفره عقـــــــــــد وقتــــــــی اونو نشــــونـــدن
یادم نمیره هــــــــــیچ وقـــــــــت وقتـــــــی خطبـــه رو خوندن
وقتــــــــــی که گفتــــــــن عروس رفتـــــــــــه که گل بچینـــــــه
با گریــــــــه گفت که رفتــــــــــــه داداششـــــــــــو ببینــــــــــه
دوبـــــــــــاره و ســــــــــــه بــاره جلـــــــــوی چشـــــم دامـاد
تمــــــام جبهـــــه رو گشـــــــت گریـــــــه کرد و جـــــواب داد
رویـــــــــــم سیــاه مـــــــــــادرم ســــــــــــــــرت رو درد آوردم
آخ آخ ، راستــــــــــــی ببینــــم قـــــــــرص قلبمـــــو خــوردم
بغضــی کـرد و دستــــــــــــــای لرزونـــــــــو کرد تو کیفــــش
دســـتـــــــــای پینــه بستـــش اون دستــــــــای ضعیفـــش
دست هایــی که جــــــــــا داره آدم بــــــــــراش جـــــون بده
اون دستـــــای ضعیفـــــــــــــش کـــــــه عرشـــو تکــون میده
اون دستـــــــای ضعیفــــــــــــی کــــــــه پرشـــــــده ز پینـــــه
اون دستــــــای ضعیفــــــــــــی کـــــــــــه مـــــــرد آفرینــــــــه
دســـــت گذاشت رو زانـــوش همـــــون کوه عشق و صبـــر
با یاعلــــــــــــــــــی بلند شـــد بلنــــد شــــــد از روی قبــــر
گفت دیـــــگه بــاید بــــــــــــرم  که قرص هامــــــــو نخـــــــوردم
حـــــلال بکـــــــن عزیــــــــــــزم ســــــــــــــــرت رو درد آوردم
بازم مــــــــــــــیام کنـــــــــــارت عزیزکـــــــــم شنیـــــــــدی؟
تــــــو هم عین بچه مـــــــــــی بـــــــــوی اکبــــــرو میــــدی
هــــــــی اشــــــــکهای پیــرزن زصورتـــــــــش میچکیـــــــد                        
دور شــــــــد از ســــــر قبــــــــر ســــــــر قبــــــــر اون شهید
شهیدی که سکتـــه کــــــــــرد بـــابـــای پیرمــــــــــــــردش
خواهر اون وقت عقــــــــــــــد همـــــــه ش گریه میکردش
اون که تا حــــالا غیـــــــــــر از فاطمــــه مــادر نداشـــــــت
تیرخــــــورده بود گردنـــــــــش روی تنـــــش سر نداشــــت
دستـــــهای اون شهیــــــــــد بــــه پشــت مــــادرش بـود
مـــــادر نفهمیــــــــــــد که اون علــــــــی اکبـــرش بــــــود
مـــــادرو همراهــــــــــــی کرد گفــــــــت که مهربونــــــــم
غصـــه نـــــخور مـــــــــــــادرم تمامشــــــو مـــی دونـــــم
آی قــصـــه قــصـــه قــصـــه نــــون و پنیـــــــر و پسـتــــه  
خواهــــــری که با گریـــــــــــه ســــــــر سفره نشستـــــه
یــــــک زن قـــد خمیـــــــــــده ســــنگ قبــــر شکستـــــه
گریــــــــه هـــای پیرمــــــــــرد... بگـــــــــم بازم یا بســـــــــه؟


نوشته شده توسط وحیده و ترانه در تاريخ سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390 || برچسب ها: شعر جنگ

ناگهان در ناگهانی از گل و لبخند
باز می گردند
نقش پرچم هایشان خورشید
در خیابان
رودی از رنگین کمان آواز می خواند                                              
آسمان دف می زند
با هفت دست سبز و پنهان
مردگان و زندگانش گرم همخوانی
کاش برگردند یک شب آسمان مردان خاکی پوش
صبح رویانی که در باران آتش چهره
می شستند
کاش برگردند
دستمال خونشان را
روی فرق چاک چاک خاک بگذارند
ناگهان در ناگهانی از گل و لبخند
باز می گردند
زخم های بی صدا گل می دهد
تن های بی سر گل
دست ها گل می دهد
پای برادر گل
ناگهان در ناگهانی از گل و لبخند
باز می گردند

بچه های "کاروان کربلا" در صبح بیداری
بچه های "تنگه چزابه"، "خط شیر"
بچه های گریه های نیمه شب در رود "بهمنشیر"
بچه های بی ریای "هور"
بچه های غرب غربت در شب "پاوه"
بچه های گریه در جشن حنابندان
بچه های "آه مادر، کاش وقت نامه خواندن بود"
بچه های "همسرم بدرود"
بچه های "کاش بودی، کاش می دیدی"
بچه های "تا قیامت بر نمی گردیم"
انتهای جاده ایثار
بچه های "کربلای چار"
این زمان اما...
دست بر زخم دلم مگذار.
زخم ها جانی بگیرد کاش
کاش توفانی بگیرد
کاش...



نوشته شده توسط وحیده و ترانه در تاريخ سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390 || برچسب ها: شعر جنگ

حسين علم ‌الهدي در سال 1337 در يک خانواده روحاني بدنيا آمد. پدرش مجاهد مرحوم آيت ا... سيد مرتضي علم‌الهدي بود .

از 6 سالگي به فراگيري قرآن پرداخت. وي بسيار اهل مطالعه بود. در دبيرستان با تشکيل انجمن اسلامي و سخنراني فعاليتهايي خود را آغاز نمود. در سال 1356 در رشته تاريخ دانشگاه فردوسي مشهد تحصيل خود را ادامه داد. در دوران دانشجويي علاوه بر تحصيل، در رشته تاريخ دانشگاه مشهد به تدريس نهج‌البلاغه، عقايد و تاريخ اسلام مي‌پرداخت. وي از مبارزان دوران ستم‌شاهي بود و در شهرهاي مشهد، کرمان و اهواز فعاليت سياسي انجام مي‌داد و در سنين 14 تا 21 سالگي چند بار توسط رژيم ستم‌شاهي، زنداني و شکنجه شد.

در آغاز جنگ تحميلي عراق عليه ايران بعنوان مسئول روزانه صدها نفر را با نظم دقيق و کامل تقسيم و اعزام مي‌کرد و با اين مشغله زياد روزي يک ساعت به راديو اهواز رفته و برنامه‌اي پيرامون غزوات پيغمبر اجرا مي‌کرد و با کلام آتشين و زيباي خود عامل تشويق سربازان و پاسداران و مردم براي مقاومت عليه کفر بود و در شبيخونهاي شبانه با کمک برادران ديگر نقش فعال داشت. و در مقابل اصرار برادران که حسين تو بايد در اهواز بماني گفت : تنها حرف نمي‌شود بايد در عمل بود و مي‌گفت بايد به هويزه بروم و بعد از گذشت کمتر از يک ماه که بعنوان فرمانده سپاه هويزه بود زبانزد عشاير شده بود و در ديداري با امام با وجودي که حسين زحمت زيادي براي آوردن عشاير به حضور امام کشيده بود و نيز قطعنامه را خود تهيه کرده بود ولي در صفحه تلويزيون ظاهر شد و گفته بود ترسيدم که شيطان بر من چيره شود و نيت من خالصانه براي خدا نباشد سرانجام در برنامه حمله روز اربعين حسين که فرماندهي تعدادی از برادران پاسدار را بعهده داشت بعنوان گروه پيشتاز و پياده ارتش به جنگ با کفار مي‌پردازد که در محاصره  تانک دشمن قرار مي‌گيرد و پس از ساعاتي مبارزه با دشمن بر اثر اتمام مهمات و تشنگي و گرسنگي يکي يکي برادران به شهادت مي‌رسند که آخرين آنها شهيد حسين علم‌الهدي بود که با آر.پي.جي خود تانک را منهدم کرده و سپس با فرياد الله اکبر در حاليکه قرآن در دست داشت شهيد مي‌شود. اجساد پاک اين عزيزان همچنان برجاي ماند. اما بطور يقين امام زمان (عج) بر اجساد پاکشان نماز خواهد خواند.



نوشته شده توسط وحیده و ترانه در تاريخ دوشنبه سی ام خرداد 1390 || برچسب ها: زندگینامه شهدا



نوشته شده توسط وحیده و ترانه در تاريخ دوشنبه دوم خرداد 1390 || برچسب ها:

هی دست می‌رود به کمرها یکی یکی
وقتی که می‌رسند خبرها یکی یکی

خم گشته است قد پدرها دوتا دوتا
وقتی که می‌رسند پسرها یکی یکی

باب نیاز باب شهادت درِ بهشت                              
روی تو باز شد همه درها یکی یکی

سردار بی‌سر آمده‌ای تا که خم شوند
از روی دارها همه سرها یکی یکی

رفتی که وا شوند پس از تو به چشم ما
مشتِ پُر قضا و قدرها یکی یکی

رفتی که بین مردم دنیا عوض شود
درباره‌ی بهشت نظرها یکی یکی

در آسمان دهیم به هم ما نشانشان
آنان که گم شدند سحرها یکی یکی

آنان که تا سحر به تماشای یادشان
قد راست می‌کنند پدرها یکی یکی



نوشته شده توسط وحیده و ترانه در تاريخ جمعه نهم اردیبهشت 1390 || برچسب ها: شعر جنگ

سال 1333 ه ش در روستای ده حاجی ,یکی ازروستاهای شهرستان ازنا در استان لرستان ,ودر خانواده ای مذهبی به دنیا آمد.پدرش کشاورز بود وزندگی آنها مثل بقیه مردم روستا نشین ایران درآن روزگار ,به سختی می گذشت.
ابراهیم در 7سالگی به مدرسه رفت و تحصیلات خود را تا سال پنجم ابتدایی ادامه داد.
اوعاشق تحصیل بود وعلاقه ی زیادی به آموزش علوم ودانش داشت اما به علت نبود مدرسه راهنمایی و امکانات آموزشی از یک طرف و فقر مادی و اقتصادی خانواده اش از سوی دیگر موفق به ادامه تحصیل نشد .
اوبعد از ترک تحصیل به یاری پدر شتافت وبا سن کمی که داشت کمک های زیادی در تامین هزینه های زندگی خانواده انجام داد.
ابراهیم در ده حاجی ماند ودر کار کشاورزی همراه پدرشد. او در سال 1353 ازدواج کرد و برای کسب درآمد بیشتر کشاورزی را رها می کند وبه تهران می رود.
ابراهیم چند سالی را درتهران ,در کارهای ساختمان سازی کار می کند .اودراین دوران با انقلاب اسلامی وافکار امام خمینی(ره)آشنا شد,این آشنایی باعث تغییر مسیر زندگی ابراهیم شد.
ابراهیم که تبعیض ونابرابری حکومت شاه را لمس کرده بود,کمترین تردیدی در پیوستن به انقلابی که هدفش نابودی این حکومت بود ,به خود راه نداد.
او کارهای زیادی در راه به ثمر رساندن انقلاب انجام داد ودر این راه سختی های زیادی را متحمل شد.
ابراهیم در بازگشت به ده حاجی ,تلاش زیادی برای آشنایی مردم با انقلاب,شرایط کشور وپیوستن به مبارزان انقلابی انجام می داد. او در دوران سخت مبارزات سالهای 1356و1357بارهابین تهران وازنا مسافرت کردتا به باورخودش وظیفه ی ملی واسلامی اش را دررساندن پیام امام خمینی (ره)به مردم انجام دهد.
با پیروزی انقلاب اسلامی مدتی در تهران ماندودر سال 1358به ازنا برگشت. اودر ازنا  به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمد.
پس از عضویت در سپاه به مقابله با ضد انقلاب پرداخت تا امنیت و آرامش مورد نظر مسئولین انقلابی کشور را برای مردم ایجاد کند.
با آغاز جنگ تحمیلی  راهی جبهه های نبرد شد تا به دفاع از ایران اسلامی در مقابل دشمنان خارجی برخیزد.
ابراهیم درآغاز ورود به جبهه به عنوان نیروی ساده به دفاع از مرزهای ایران اسلامی پرداخت اما بعد از مدتی وبا مشاهده ی توان فرماندهی وشجاعت مثال زدنی اش,اورا در سطوح پایین فرماندهی به کار گرفتند.
موفقیت ابراهیم در این سمت باعث شد اودر سطوح بالاتر فرماندهی منصوب شود,چیزی از حضورش در جبهه نمی گذشت که به عنوان فرمانده گردان ابوذر(ره)درتیپ57حضرت ابوالفضل(ع) منصوب شد.
اواز روزی که به جبهه رفت ,ماه ها در جبهه ماند ودلاورانه جنگید تا سرانجام در سوم اسفند1362در منطقه عملیاتی خیبر به شهادت رسید.

روحش شاد و یادش گرامی



نوشته شده توسط وحیده و ترانه در تاريخ پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390 || برچسب ها: زندگینامه شهدا

ايران من! دل « سبلانت» بزرگ باد

بيش از هميشه نام و نشانت بزرگ باد

جغرافياي نام تو بي حد و مرز شد

« آرش ترين شكوه»! كمانت بزرگ باد

«شيراز» شاعران تو هر لحظه شادتر                  

« مازندران» روح و روانت بزرگ باد                                         

دست « خليج آبي ات» از موج و عشق پر

هر شش جهت كران به كرانت بزرگ باد

آهوي « كوه هاي بمويت» قشنگ تر

« قوچان دشتهاي مغانت» بزرگ باد

پرباد دره هاي تو از غرش پلنگ

شیران بی قرار و یلانت بزرگ باد

 

پيرانه « كردهاي» غرورت سترگ تر

شور « بلوچ» هاي جوانت بزرگ باد

« كاروان» عشق و عاطفه ات با نشاط و مست

كانون گرم تاب و توانت بزرگ باد

خالي مباد سينه ات از غيرتي نجيب

دست غيور « بت شكنانت» بزرگ باد

دركوچه سار رايحه هر روز پنج بار

گلدسته ي بلند اذانت بزرگ باد

مانند سروهاي تماشايي بهشت

تاريخ سبز شرح و بيانت بزرگ باد

از « پرچم» تو رنگ شهيدان جدا مباد

تو قلب عالمي... ضربانت بزرگ باد

ایوب پرندآور



نوشته شده توسط وحیده و ترانه در تاريخ جمعه بیست و ششم فروردین 1390 || برچسب ها: شعر جنگ

سردار شهید صفر احمدی در سال 1339 توابع شهرستان مسجدسلیمان دیده به جهان گشود.

احمدى آغاز نوجوانى‌اش را در کنار حرم حضرت دانیال (علیه السلام) سپرى کرد و با هدایت شهید دانش، به زندگى سیاسى خود شکل تازه‌اى بخشید و شهر شوش شاهد شعارهاى کوبنده این جوان رعنا و دیگر دوستانش بود.

با به وجود آمدن غائله کردستان، داوطلبانه به کردستان رفت و وقتى فهمید دشمن تا نزدیکى‌هاى شوش پیش تاخته و زیر آتش دشمن است، به شهرش بازگشت و به اتفاق جمعى از همرزمانش، در کنار کرخه و 3 کیلومترى شهر شهیدان گمنام، به دفاع از کیان اسلامى پرداخت.

در عملیات بیت‌المقدس، به فرماندهى گردان حضرت دانیال (علیه السلام) منصوب و به کوشک اعزام شد، در شهریور سال 1362 ازدواج کرد و بلافاصله به جبهه بازگشت.

سردار فداکار عرصه‌هاى نبرد در عملیات خیبر در اسفند سال 1362 دعوت حق را لبیک گفت و به دیدار امام خود سردار کربلا شتافت .

روحش شاد و یادش گرامی



نوشته شده توسط وحیده و ترانه در تاريخ یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390 || برچسب ها: زندگینامه شهدا

.:. شعر اسماعیل سکاک برای شهید عباس بابایی
.:. سرتیپ خلبان شهید سید علیرضا یاسینی
.:. شعر ابوالفضل سپهر برای شهدای گمنام
.:. شعر علیرضا قزوه برای جنگ
.:. شهید حسين علم ‌الهدی
.:. سوم خرداد مبارک
.:. شعر مهدی رحیمی برای شهدا
.:. ابراهیم اسداللهی : فرمانده گردان ابوذر
.:. برای ایرانمان که برایش شهیدها دادیم...
.:. سردار صفر احمدی
.:. عباسعلی احمدی
.:. شعر حسن سلطانی برای جنگ
.:. شهيد واهان اَلله وِرديان
.:. شعر سارا جلوداریان برای جنگ
.:. اميرسرلشکر خلبان عباس بابائی


بیست تمپ دات کام ، طراحی اختصاصی قالب های وبلاگ به صورت رایگان
Copyright 2011 By 20Temp.com Allright Reserved :.: Free Template and Photoshop Tools